گنجور

شمارهٔ ۵۲۷

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا گفت دل چون چنین یار داری

چوبلبل همی گو که گلزار داری

نه در ملک من چون تویی دوست دارم

نه درحسن تو چون خودی یار داری

چوچشم تو بینم بروی تو گویم

که ای ماه چونی زبیمار داری

منم بی تو دل تنگ وبر تو بیک جو(؟)

که از من ملالت بخروار داری

زگلزار وصلت کرا رنگ باشد

که چندین رقیبان چون خار داری

من و نیم جانی و وصلت چه گویی

توانگرتر ازمن خریدار داری؟

مرا ازپی روز وصل خود ای مه

همه شب چو استاره بیدار داری

بمن کی رسد نوبت وصلت آخر

که چون من هزاران طلب کار داری

ترا چون زمن بهتری فخر نبود

چگویم گراز چون منی عار داری

اگر چه چو لیلی عزیزی نشاید

که مجنون خود را چنین خوار داری

کمین عاشقت سیف فرغانی وتو

ازو کمتر امروز بسیار داری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام