گنجور

شمارهٔ ۵۲۲

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بکرشمه اگر از عاشق خود جان ببری

تو براهل دل ای دوست زجان دوستری

بود معشوقه پرویز چو شکر شیرین

ای تو شیرین تر ازو خسرو بی داد گری

پای آن مسکین چون دست سلاطین بوسید

که تو باری ز سر زلف بدو درنگری

چون نبخشید بآتش اثری زآب حیات

خاک راهی که تو چون باد برو می گذری

در هوای مه روی تو بشب هرکه بخفت

روز وصل تو بیابد بدعای سحری

دیده عقل چو اعمی رخ خوب تو ندید

ور برافروخت چراغی ز علوم نظری

آدمی وار اگر انس نگیری چکنم

تابدست آرمت ای دوست بافسون چو پری

بنده از عشق تو گه عاقل وگه دیوانه

خاک از باد گهی ساکن وگاهی سفری

روح مرده است اگر دل نبود زنده بعشق

مرد کورست چو در چشم بود بی بصری

بلبل مهر تو در باغ دلم دستان زد

چه کند بنده که چون گل نکند جامه دری

چون توانم رخ تو دید چومن بی دولت

(بخت آیینه ندارم که در او می نگری)

سیف فرغانی چندانکه خبر گویی ازو

تا ترا از تو خبر هست ازو بی خبری

تا ننوشی (چو) عسل تلخی اندوهش را

دهنی از سخنت خوش نشود گر شکری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام