گنجور

شمارهٔ ۴۸۴

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

زهی صیت حسن تو عالم گرفته

زبار غمت پشت جان خم گرفته

بپروانه شعله شمع رویت

چو خورشید اطراف عالم گرفته

زانفاس عیسی عشق تو هر دم

دل مرده روحی چو مریم گرفته

دل خسته من ز نیش غم تو

جراحت بخود همچو مرهم گرفته

به شمشیر غم عشق نامهربانت

مرا ریخته خون و ماتم گرفته

زسوز دل بنده و آب چشمش

ثریا حرارت ثری نم گرفته

هم از فضله روی شوی جمالت

صبا روی گل را بشبنم گرفته

چو پوشیده جان جامه قالب آن دم

غم تو گریبان آدم گرفته

بیک چنگل جذبه شهباز عشقت

بسی مرغ چون پورادهم گرفته

ز روز و ز شب گرمدد بازگیری

مه وخور شود هر دو با هم گرفته

عجب نبود ارتا قیامت بماند

افق را دهان صبح را دم گرفته

بشادی دل سیف فرغانی ای جان

بتو داده جان در عوض غم گرفته

سکندر ممالک بلشکر گشوده

سلیمان ولایت بخاتم گرفته

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام