گنجور

شمارهٔ ۴۱۸

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من از خدای جهان عمر میخوهم چندان

که غنچه متبسم شود گل خندان

هلال وارش اگر چه جمال کامل نیست

ولی چو مه شودش ملک حسن صد چندان

همی خوهم چو جهانیش آرزومندند

که ایزدش برساند بآرزومندان

بدو چگونه تواند رسید عاشق را

بجد اهل طلب یا بصبر خرسندان

ببذل زر نرسد کس بلعل دوست چنانک

بریسمان نشود منتظم در دندان

ایا بدولت آزادی از جهان گشته

غلام بنده درگاه تو خداوندان

نپرورد چو تو شیرین و گر درآمیزد

بشهد مادر ایام شیر فرزندان

غمت چگونه نگیرد حصار و قلعه دل

که خصم دست گشاده است و شهر دربندان

چو دوست سخت دل افتاد سیف فرغانی

برو چو مطرقه می زن سری برین سندان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام