گنجور

شمارهٔ ۴۱۷

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ایا عشقت گرفته عالم جان

غمت ریش دلست ومرهم جان

تو شیرین لب همی دانی که مارا

چه شور افگنده ای در عالم جان

دل عشاق بردی وترا نیست

غم ایشان چو ایشانرا غم جان

غم اندر کوی عشقت همره دل

دل اندر کار مهرت همدم جان

زگوهرها که لعلت می فشاند

نگین از عشق دارد خاتم جان

برای عشق تو فرزند دل زاد

زحوای تن و ازآدم جان

زنفخ عشق تو هردم بزاید

چو عیسی صد مسیح از مریم جان

چو نفس از درد عشق تو بمیرد

بباید داشت دل را ماتم جان

بجز شوریده عشق تو نبود

درون پرده تن محرم جان

دلی کز عشق شد روشن نباشد

برو پوشیده سر ملهم جان

برای زایران کعبه دل

برآوردیم آب از زمزم جان

بیابم ملک وصلت گر بگیرم

بسان سیف فرغانی کم جان

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام