گنجور

شمارهٔ ۴۱۱

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن دوست که ما ازآن اوییم

در زمره عاشقان اوییم

این بخت نگر که جمله مردم

آن خود وما ازآن اوییم

وین دولت بین که از دو عالم

آزاد چو بندگان اوییم

گر مرده همه بدرد عشقیم

ور زنده همه بجان اوییم

او گلشن بلبلان عشقست

ما بلبل گلستان اوییم

ما کرده نشان خویشتن محو

وندر طلب نشان اوییم

ما همچو زبان بهر دهان در

بهر لب بی دهان اوییم

جبریل زما مگس نراند

چون از مگسان خوان اوییم

سلطان نبود چو ما توانگر

اکنون که گدای نان اوییم

شیران همه کاسه لیس مایند

تاما سگ استخوان اوییم

گرچه چو در ازپی گشایش

پیوسته برآستان اوییم

برما در این قفس گشادست

تا بسته ریسمان اوییم

ماراتو کسی مدان که چون سیف

ما هیچ کسان کسان اوییم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام