گنجور

شمارهٔ ۳۷۶

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا نقش تو هست در ضمیرم

نقش دگری کجا پذیرم

آن هندوی چشم را غلامم

وآن کافر زلف را اسیرم

چشم تو بغمزه دلاویز

مستیست که می زند بتیرم

ای عشق مناسبت نگه دار

او محتشم است و من فقیرم

صد سال اگر بسوزم از عشق،

واین خود صفتی است ناگزیرم،

باشد چو چراغ حاصلم آن

کآخر چو بسوختم بمیرم

گر عشق بسوزدم عجب نیست

کو آتش تیز و من حریرم

شمعم که بعاقبت درین سوز

هم کشته شوم اگر نمیرم

در گوش نکردم از جوانی

پندی که بداد عقل پیرم

برخاسته ام بدان کزین پس

«بنشینم و صبر پیش گیرم »

دل زنده بعشق تست غم نیست

گر من ز محبتت بمیرم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام