گنجور

شمارهٔ ۳۷۰

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

باز بر لوح ضمیر از وصف روی دلبرم

نقش معنی می نگارد خاطر صورت گرم

ای بگرد کوی تو جان همچو حاجی در طواف

در پناه عشق تو دل همچو کعبه در حرم

گر ببالای تو ای عالی بتورایات حسن

یک علم باشد مرا عالم بگیرد لشکرم

ور چو عشاق تو کندر ره ز سر سازند پای

یک قدم باشد مرا از هر دو عالم بگذرم

عشق را می نوشم و غم می خورم، پاینده باد

بر من این نعمت که هم می نوشم و هم می خورم

زآب چشمم می بروید تخم انده در دلم

زآتش دل می بجوشد دیگ سودا در سرم

گر توانگر نیستم در ملک تو در کوی تو

از گدایی آنچنان شادم که درویش از درم

خاک کویت گشتم ار آبیم باشد بر درت

پادشاهان چون گدایان نان بخواهند از درم

هرچه هستم از همه عالم مرا نسبت بتست

گر بخواری همچو خاکم ور بعزت چون زرم

روی خوب تو که تابانست از وی نور حسن

داد پیغام و مرا ارشاد فرمود از کرم

سیف فرغانی اگر دیدار خواهی برگشا

چشم معنی تا ببینی صورت جان پرورم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام