گنجور

شمارهٔ ۳۵۹

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

گر بدان خوش پسر رسد دستم

بلب چون شکر رسد دستم

ازوی انصاف خویشتن روزی

بستانم اگر رسد دستم

دور چون آسمان کنم شب و روز

تا بماه و بخور رسد دستم

نردبانی بباید از زر ساخت

تا برآن سیم بر رسددستم

آفتابا چو شب کنم روزت

گربآه سحر رسد دستم

دل گواهی همی دهد که بتو

بچه خون جگر رسد دستم

پای ازین در نمی کنم کوتاه

بتو روزی مگر رسد دستم

پای مزدت چو نزد من آیی

بدهم گر بسر رسد دستم

باتو روزی کنم معامله یی

صبرکن تا بزر رسد دستم

حال را جان قبول کن ازمن

تا بچیزی دگر رسد دستم

برتو ریزم چو سیف فرغانی

گر بگنج گهر رسد دستم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام