گنجور

شمارهٔ ۳۱۶

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای خریداران رویت عاشقان جان فروش

شور در مردم فتاد از عشق رویت رو بپوش

با قفاداران انجم ماه نتواند زدن

با رخت پهلو اگر خورشید باشد پشت روش

من خمش بودم مرا آورد شوقت در سخن

چون دم اندر نی کنی لابد برآید زو خروش

آفتاب گرم رورا کآسمانها در قفاست

گر مدد زآن رخ نباشد یخ بگیرد آب روش

بس عجب سریست سر عشق کز آثار او

نی توان کردن حکایت نی توان بودن خموش

در دلم از عشق تو صد درد و می گویی منال

می نهی بر آتشم چون دیگ و می گویی مجوش

شهد اندر نان و مسکین را همی گویی مخور

زهر اندر آب و عاشق را همی گویی بنوش

پایم اندر بند می آری (و می گویی) برو

استطاعت باز می گیری و می گویی بکوش

بار عشقت را که نگرفت آسمان بر پشت خود

من زمین وارش چو که تا چند بردارم بدوش

عشق می گوید بجانان جان بده گر عاشقی

هرچه او گوید بدل باید شنودن نی بگوش

مست عشق تو بروز حشر گردد هوشیار

هر که شب می خورده باشد بامداد آید بهوش

از هوای تست دایم جان مادر اضطراب

باد می آرد نه آتش آب دریا را بجوش

بر امید وعده فردا که روز وصل تست

رقصها کردیم دی و شورها کردیم دوش

زاهدی کز خمر عشق تو همی کرد اجتناب

گرچه پرآب انابت بود، بشکستم سبوش

روح با چندان خرد سودایی آن روی خوب

عقل با چندین ادب دیوانه زنجیر موش

سیف فرغانی ترا عاشق نشاید گفت ازآنک

جان فروشانند عشاق و تویی جانان فروش

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام