گنجور

شمارهٔ ۲۹۱

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای هما سایه قدم از در من بازمگیر

سایه عالی خویش از سر من بازمگیر

طوطی خوش سخنم شکر من از لب نیست

ترک یک بوسه بگو شکر من بازمگیر

آفتابا دل من کان (و) محبت گهرست

نظر لطف خود از گوهر من بازمگیر

خاک کوی تو که در دیده دلها نورست

توتیاییست زچشم تر من باز مگیر

تا بوصل تو که جانان منی در برسم

دلبرا جان من از پیکر من بازمگیر

من درختم تو بهاری،بفراق چو خزان

برگ من خشک مدار و بر من بازمگیر

دل من مجمره و انده تو آتش اوست

عود سودای خود از مجمر من بازمگیر

کان مهر توام و سیم و زرم شعر منست

سکه خویش ز سیم وزر من بازمگیر

تا ز مستی غرورم ندهی هشیاری

جرعه فیض خوداز ساغر من بازمگیر

دی مرا گفتی اگر دیر بمانی بردر

حلقه یی می زن وپای ازدر من بازمگیر

سیف فرغانی اگر مرگ نخواهی چون جان

گلوی نفس خود از خنجر من بازمگیر

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام