گنجور

شمارهٔ ۲۵۳

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

روز عمرم بزوال آمد وشب نیز رسید

شب هجران ترا خود سحری نیست پدید

درشب هجربیا شمع وصالی بفروز

درچنین شب بچنان شمع توان روی تو دید

بر سر کوی تودوش ازسر رقت بر من

همه شب صبح دعا خواندودرآخر بدمید

عشق چون شست درانداخت بقصد جانم

زین دل آب شده صبر چو ماهی برمید

چون خیال توم ازدیده بشد درطلبش

اشکم از چشم روان گشت و بهر روی دوید

سست پیوند کسی باشد درمذهب عشق

که بتیغ اجلش از تو توانندبرید

بی تو یک لحظه که بر من گذرد پندارم

هفته یی می رود و (نیز) بده روز کشید

سعدیا من بجواب تو سخنها گفتم

چه ازآن به که مرا با تو بود گفت و شنید

گفتمش یک سخن من بشنو در حق خویش

زر طلب کرد که درگوش کند مروارید

گر بجان حکم کند دوست خلافش نکنم

کاعتراضی نکند بر سخن پیر مرید

سیف فرغانی که خواهی بوصلش برسی

صدق دل همره جان کن که سخن نیست مفید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام