گنجور

شمارهٔ ۱۷۷

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بدل چه پند دهم تا دل از تو برگیرد

بجان چه چاره کنم تا رهی دگر گیرد

کسی که دل ز تو برگیرد اندر آن عجبم

که بر کجا نهد آن دل که از تو برگیرد

بیک نظر بگرفتی و مر او نیست شگفت

که آفتاب جهان را بیک نظر گیرد

اگر نقاب براندازی از جمال بشب

چراغ مرده ز شمع رخ تو در گیرد

وگر فرستی پروانه یی بگورستان

چو شمع کشته تو زندگی ز سر گیرد

فتاد در همه عالم ز عشق تو شوری

بخنده لب بگشا تا جهان شکر گیرد

بدان امید که از دامنت فشانم گرد

سر آستین مرا دیده در گهر گیرد

تو آفتاب صفت گر بعاشقان نگری

نماز شام همه رونق سحر گیرد

زآب چشم روان دیده را میسر نیست

که خاک کوی تو چون سرمه در بصر گیرد

اگر چو سیم بآتش بری ازو سکه

دل شکسته من مهر تو چو زر گیرد

مگر تو چاره کنی ور نه سیف فرغانی

کدام چاره سگالد که با تو در گیرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام