گنجور

شمارهٔ ۱۶۸

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

نگار من چو اندر من نظر کرد

همه احوال من بر من دگر کرد

بپرسش درد جانم را دوا داد

بخنده زهر عیشم را شکر کرد

ز راه دید ناگه در درونم

درآمد نور و ظلمت را بدر کرد

بشب چون خانه گشتم روشن از شمع

که چون خورشیدم از روزن نظر کرد

ز هر وصفی که بود او را و اسمی

بقدر حال من در من اثر کرد

بگوشم گوش شد با چشم شد چشم

ز هرجایی بنسبت سر بدر کرد

بغمزه کشت و آنگاهم دگر بار

بلب چون مرغ عیسی جانور کرد

چو سایه هستیم را نور خود داد

چو آن خورشید رخ بر من گذر کرد

دلم روشن نگردد بی رخ او

که بی آتش نشاید شمع بر کرد

برین سر راست ناید تاج وصلش

ز بهر تاج باید ترک سر کرد

بجان در زلفش آویزم چه باشد

رسن بازی تواند این قدر کرد

مرا از حال عشق و صبر پرسید

چه گویم این مقیم است آن سفر کرد

خمش کن سیف فرغانی کزین حال

نمی شاید همه کس را خبر کرد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام