گنجور

شمارهٔ ۱۱

 
سیف فرغانی
سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات
 

اگر دلست بجان می خرد هوای ترا

وگر تن است بدل می کشد جفای ترا

بیاد روی تو تازنده ام همی گریم

که آب دیده کشد آتش هوای ترا

کلید هشت بهشت ار بمن دهد رضوان

نه مردم اربگذارم درسرای ترا

اگر بجان وجهانم دهد رضای تو دست

بترک هر دو بدست آورم رضای ترا

بگیر دست من افتاده را که در ره عشق

بپای صدق بسر می برم وفای ترا

چه خواهی ازمن درویش چون ادا نکند

خراج هردو جهان نیمه بهای ترا

برون سلطنت عشق هرچه پیش آید

درون بدان نشود ملتفت گدای ترا

سزد اگر ندهد مهر دیگری دردل

که کس بغیر تو شایسته نیست جای ترا

مرا بلای تو ازمحنت جهان برهاند

چگونه شکر کنم نعمت بلای ترا

اگرچه رای تو درعشق کشتن من بود

برای خویش نکردم خلاف رای ترا

بدست مردم دیده چو سیف فرغانی

بآب چشم بشستیم خاک پای ترا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام