گنجور

حکایت مرد یخ فروش التمثّل فی دارالغرور

 
سنایی
سنایی » حدیقة الحقیقه و شریعة الطریقه » الباب السّابع فصل فی‌الغرور و الغفلة والنسیان و حبّ‌الامانی والتّهور فی امور الدّنیا و نسیان‌الموت والبعث والنشر
 

مثلت هست در سرای غرور

مثل یخ فروش نیشابور

در تموز آن یخک نهاده به پیش

کس خریدار نی و او درویش

هرچه زر داشت او به یخ درباخت

آفتاب تموز یخ بگداخت

یخ‌گدازان شده ز گرمی و مرد

با دلی دردناک و با دمِ سرد

زانکه عمر گذشته باقی داشت

آفتاب تموزش نگذاشت

این همی گفت و اشک می‌بارید

که بسی مان نماند و کس نخرید

قیمت روزگار آسانی

به سرِ روزگار اگر دانی

چیست عقل اوّل این جهان دیدن

پس به حسبت برین جهان ریدن

برگ دنیا خرد نبپسندد

مرگ بر برگ این جهان خندد

چون نترسی تو از اجل خُردی

آن ز غفلت شمر نه از مردی

تو نه‌ای بر اجل دلیر هنوز

گور گور است و شیر شیر هنوز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

محسن حیدرزاده نوشته:

قطعا سعدی در شعر :
عمر برف است و آفتاب تموز اندکی ماند وخواجه غره هنوز
به این شعر سنایی نظر داشته است ،سعدی به خوبی توانسته مفهوم را در یک بیت خلاصه کند اما انصاف باید داد که برف در تموز بی معنی است در حالی که یخ فروشی در تموز کاملا موجه است.
وزن مصراع دوم بیت ۵ ایراد دادرد .

کانال رسمی گنجور در تلگرام