گنجور

غزل شمارهٔ ۴۳۰

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

عاشق نشوی اگر توانی

تا در غم عاشقی نمانی

این عشق به اختیار نبود

دانم که همین قدر بدانی

هرگز نبری تو نام عاشق

تا دفتر عشق برنخوانی

آب رخ عاشقان نریزی

تا آب ز چشم خود نرانی

معشوقه وفای کس نجوید

هر چند ز دیده خون چکانی

اینست رضای او که اکنون

بر روی زمین یکی نمانی

بسیار جفا کشیدی آخر

او را به مراد او رسانی

اینست نصیحت سنایی

عاشق نشوی اگر توانی

اینست سخن که گفته آمد

گر نیست درست برمخوانی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ناشناس نوشته:

خیلی زیبا بود.

امین کیخا نوشته:

انچه روزانه شنیده میشود دفتر عقل است و عشق را دارای ایت و نشانه میدانند استاد دینانی سه جلد کتاب در این باب دارند که خواندنیست

کانال رسمی گنجور در تلگرام