گنجور

غزل شمارهٔ ۴۱۳

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در ره روش عشق چه میری چه اسیری

در مذهب عاشق چه جوانی و چه پیری

آنجا که گذر کرد بناگه سپه عشق

رخها همه زردست و جگرها همه قیری

آزاد کن از تیرگی خویش و غم عشق

تا بندهٔ خال تو بود نور اثیری

عالم همه بی‌رنج حقیری ز غم عشق

ای بی‌خبر از رنج حقیری چه حقیری

میری چه کند مرد که روزی به همه عمر

سودای بتی به که همه عمر امیری

آن سینه که بردی بدل دل غم عشقت

بی غم بود از نعمت گوینده و قیری

این نیمه که عشقست از آن سو همه شادیست

اینجا که تویی تست همه رنج و زحیری

سودای زبان گر چه نشاطیست به ظاهر

خود سود دگر دارد سودای ضمیری

راه و صفت عشق ز اغیار یگانه‌ست

نیکو نبود در ره او جفت پذیری

خواهی که شوی محرم غین غم معشوق

بیوفای فقیهی شو و بی قاف فقیری

تا در چمن صورت خویشی به تماشا

یک میوه ز شاخ چمن دوست نگیری

از پوست برون آی همه دوست شو ایرا

کانگاه همه دوست شوی هیچ نمیری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام