گنجور

غزل شمارهٔ ۴۰۲

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

آن دلبر عیار من ار یار منستی

کوس «لمن الملک» زدن کار منستی

گر هیچ کلاهی نهدم از سر تشریف

سیاره کنون ریشهٔ دستار منستی

بر افسر شاهان جهانم بودی فخر

کر پاردم مرکبش افسار منستی

ور گل دهدی چشم مر از آن رخ چون باغ

صحرای فلک جمله سمن زار منستی

گرهیچ عزیز دهدم از پس خواری

بالله همه گلهای جهان خار منستی

جوزای کمرکش کشدی غاشیهٔ من

گر حشمت او همره زنار منستی

ور کژدم زلفش گزدی مر جگرم را

هر چیز که آن مال جهان مار منستی

هر روز دلی نو دهدم از دو لب خویش

گر دیدهٔ شوخش نه جگر خوار منستی

یاری که نسوزد نه بسازد ز لب او

شایستی اگر در دل بیمار منستی

گر هیچ قبولم کندی سایهٔ آن در

خورشید کنون سایهٔ دیوار منستی

گر لطف لبش نیستی از قهر دو زلفش

هر چوب که افراخته‌تر دار منستی

گویند که جز هیچ کسان را نخرد یار

من هیچکسم کاش خریدار منستی

ور داغ سنایی ننهادی صفت او

کی خلق چنین سغبهٔ گفتار منستی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام