گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۸

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای گشته ز تابش صفای تو

آیینهٔ روی ما قفای تو

بادست به دست آب و آتش را

با صفوت و نور خاکپای تو

با تو چه کند رقیب تاریکت

بس نیست رقیب تو ضیای تو

خود قاف ز هم همی فرو ریزد

از سایهٔ کاف کبریای تو

در کوی تو من کدام سگ باشم

تا لاف زنم ز روی و رای تو

هر چند که خوش نیایدت هل تا

لافی بزند ز تو گدای تو

این هژده هزار عالم و آدم

نابوده بهای یک بهای تو

قیمت گر تو حسود بود ای جان

زان هژده قلب شد بهای تو

ای راحت تو همه فنای ما

وی شادی ما همه بقای تو

هم دوست همی کشی و هم دشمن

چه خشک و چه تر در آسیای تو

ایندست که مر تراست در شوخی

اندر دو جهان کراست پای تو

دیریست که هر زمان همی کوبند

این دبدبه بر در سرای تو

من بندهٔ زندگانی خویشم

لیکن نه برای خود برای تو

هر چند نیافت اندرین مدت

یک شعله سنایی از سنای تو

با اینهمه هست بر زبان نونو

شهری و سنایی و ثنای تو

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام