گنجور

غزل شمارهٔ ۳۱۷

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای رخ تو بهار و گلشن من

همچو جانست عشق در تن من

راست چون زلف تو بود تاریک

بی رخ تو جهان روشن من

همچو خورشید و ماه در تابد

عشق تو هر شبی ز روزن من

دست تو طوق گردن دگری

عشق تو طوق گردن من

ماه را راه گم شود بر چرخ

هر شبی از خروش و شیون من

گر تو یک ره جمال بنمایی

برزند بابهشت برزن من

خاک پایت برم چو سرمه به کار

گر چه دادی به باد خرمن من

رنجه کن پای خویش و کوته کن

دست جور و بلا ز دامن من

رادمری کنی به در نبری

بنهی بار خلق بر تن من

چون درآیی ز در توام به زمان

بردمد لاله‌زار و سوسن من

تا سنایی ترا همی گوید

ای رخ تو بهار و گلشن من

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام