گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۵

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای وصل تو دستگیر مهجوران

هجر تو فزود عبرت دوران

هنگام صبوح و تو چنین غافل

حقا که نه‌ای بتا ز معذوران

گر فوت شود همی نماز از تو

بندیش به دل بسوز رنجوران

برخیز و بیار آنچه زو گردد

چون توبهٔ من خمار مخموران

فریاد ز دست آن گران جانان

بی عافیه زاهدان و بی‌نوران

از طلعتها چو روی عفریتان

از سبلتها چو نیش زنبوران

گویند بکوش تا به مستوری

در شهر شوی چو ما ز مشهوران

نزدیکی ما طلب کن ای مسکین

تا روز قضا نباشی از دوران

لا والله اگر من این کنم هرگز

بیزارم از جزای ماجوران

معلوم شما نیست ز نادانی

ای زمرهٔ زاهدان مغروران

آنجا که مصیر ما بود فردا

بی‌رنج دهند مزد مزدوران

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن مفاعیلن (هزج مسدس اخرب مقبوض) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام