گنجور

غزل شمارهٔ ۲۸

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تا نقش خیال دوست با ماست

ما را همه عمر خود تماشاست

آنجا که جمال دلبر آمد

والله که میان خانه صحراست

وانجا که مراد دل برآمد

یک خار به از هزار خرماست

گر چه نفس هوا ز مشکست

ورچه سلب زمین ز دیباست

هر چند شکوفه بر درختان

چون دو لب دوست پر ثریاست

هر چند میان کوه لاله

چون دیده میان روی حوراست

چون دولت عاشقی در آمد

اینها همه از میانه برخاست

هرگز نشود به وصل مغرور

هر دیده که در فراق بیناست

اکنون که ز باغ زاغ کم شد

بلبل ز گل آشیانه آراست

بر هر سر شاخ عندلیبی‌ست

زین شکر که زاغ کم شد و کاست

فریاد همی کند که باری

امروز زمانه نوبت ماست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

مهدی نوشته:

چند بیت از این غزل به مولانا نیز نسبت داده شده است.

کانال رسمی گنجور در تلگرام