گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۱

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خورشید تویی و ذره ماییم

بی روی تو روی کی نماییم

تا کی به نقاب و پرده یک ره

از کوی برآی تا برآییم

چون تو صنم و چو ما شمن نیست

شهری و گلی تویی و ماییم

آخر نه ز گلبن تو خاریم

آخر نه ز باغ تو گیاییم

گر دستهٔ گل نیاید از ما

هم هیزم دیگ را بشاییم

بادی داریم در سر ایراک

در پیش سگ تو خاکپاییم

آب رخ ما مبر ازیراک

با خاک در تو آشناییم

از خاک در تو کی شکیبیم

تا عاشق چشم و توتیاییم

یک روز نپرسی از ظریفی

کاخر تو کجا و ما کجاییم

زامد شد ما مکن گرانی

پندار که در هوا هباییم

بل تا کف پای تو ببوسیم

انگار که مهر لالکاییم

برف آب همی دهی تو ما را

ما از تو فقع همی گشاییم

با سینهٔ چاک همچو گندم

گرد تو روان چو آسیاییم

بر در زده‌ای چو حلقه ما را

ما رقص کنان که در سراییم

وندر همه ده جوی نه ما را

ما لاف زنان که ده خداییم

از شیر فلک چه باک داریم

چون با سگ کویت آشناییم

ما را سگ خویش خوان که تا ما

گوییم که شیر چرخ ماییم

پرسند ز ما که‌اید گوییم

ما هیچ کسان پادشاییم

تو بر سر کار خویش می‌باش

تا ماهله خود همی درآییم

کز عشق تو ای نگار چنگی

اکنون نه سناییم ناییم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام