گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۱

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای چهرهٔ تو چراغ عالم

با دیدن تو کجا بود غم

شد خلد به روی تو سرایم

بی روی تو خلد شد جهنم

ای شمسهٔ نیکوان به خوبی

چون تو دگری نزاد ز آدم

کوی تو شدست باغ عشاق

باریده بر او ز دیده هانم

بندیست نهان ز بند زلفت

بر جان و دل رهیت محکم

هر روز همی شود به نوعی

حسن تو فزون و صبر من کم

گر بود مرا پری به فرمان

ور باشد ملک و ملکت جم

بر زد نتوان به شادکامی

بی روی تو ای نگار یک دم

ای جان من و دو دیده بر من

چون دیدهٔ مور گشت عالم

آخر به سر آید این شب هجر

وین صبح وصال بردمد هم

گر بر لبم آید آن لبانت

هرگز نزنم من آتشین دم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام