گنجور

غزل شمارهٔ ۲۵۰

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو دانستم که گردنده‌ست عالم

نیاید مرد را بنیاد محکم

پس آن بهتر که ما در وی مقیمیم

شبان و روز با هم مست و خرم

مرا زان چه که چونان گفت ابلیس

مرا زان چه که چونین کرد آدم

تو گویی می مخور من می خورم می

تو گویی کم مزن من می‌زنم کم

فتادی تو به کعبه من به خاور

الا تا چند ازین دوری و درهم

من و خورشید و معشوق و می لعل

تو و رکن و مقام و آب زمزم

ترا کردم مسلم کوثر و خلد

مسلم کن مرا باری جهنم

به فردوس از چه طاعت شد سگ کهف

به دوزخ از چه عصیان رفت بلعم

تو گر هستی چو بلعم در عبادت

من آخر از سگی کمتر نیم هم

سرانجام من و تو روز محشر

ندانم چون بود والله اعلم

سخن‌گویی تو همواره ز اسلام

همه اسلام تو صلوات و سلم

زدن در کوی معنی دم نیاری

همه پیراهن دعوی زنی دم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام