گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۸

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ناز را رویی بباید همچو ورد

چون نداری گرد بدخویی مگرد

یا بگستر فرش زیبایی و حسن

یا بساط کبر و ناز اندر نورد

نیکویی و لطف گو با تاج و کبر

کعبتین و مهره گو با تخته نرد

در سرت بادست و بر رو آب نیست

پس میان ما دو تن زین‌ست گرد

زشت باشد روی نازیبا و ناز

صعب باشد چشم نا بینا و درد

جوهرت ز اول نبودست این چنین

با تو ناز و کبر کرد این کار کرد

زر ز معدن سرخ روی آید برون

صحبت ناجنس کردش روی زرد

کی کند ناخوب را بیداد خوب

چون کند نامرد را کافور مرد

تو همه بادی و ما را با تو صلح

ما ترا خاک و ترا با ما نبرد

لیکن از یاد تو ما را چاره نیست

تا دین خاکست ما را آب خورد

ناز با ما کن که درباید همی

این نیاز گرم را آن ناز سرد

ور ثنا خواهی که باشد جفت تو

با سنایی چون سنایی باش فرد

در جهان امروز بردار برد اوست

باردی باشد بدو گفتن که برد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

سالار عقیلی » سایه های سبز » تصنیف ماهور/ناز

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

ایزدی نوشته:

بیت دهم:
تا در این حاکست

کانال رسمی گنجور در تلگرام