گنجور

غزل شمارهٔ ۱۰۳

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » غزلیات
 

منم که دل نکنم ساعتی ز مهر تو سرد

ز یاد تو نبوم فرد اگر بوم ز تو فرد

اگر زمانه ندارد ترا مساعد من

زمانه‌را و تو را کی توان مساعد کرد

جز آنکه قبله کنم صورت خیال ترا

همی گذارم با آب چشم و با رخ زرد

همه دریغ و همه درد من ز تست و ز تو

به باد تو گرم و به باد سرد تو سرد

من آن کسم که مرا عالمی پر از خصمند

همی برآیم با عالمی به جنگ و نبرد

گر از تو عاجزم این حال را چگونه کنم

به پیش خصمان مردم به پیش عشق نه مرد

روان و جانی و مهجور من ز جان و روان

به یک دل اندر زین بیشتر نباشد درد

اگر جهان همه بر فرق من فرود آید

به نیم ذره نیاید به روی من برگرد

دریغم آنکه به فصل بهار و لاله و گل

به یاد روی تو درد و دریغ باید خورد

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام