گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - موعظه در اجتناب از غرور و کبر و حرص

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار

ای خداخوانان قال الاعتذار الاعتذار

پیش از آن کاین جان عذر آور فرو میرد ز نطق

پیش از آن کاین چشم عبرت بین فرو ماند ز کار

پند گیرید ای سیاهیتان گرفته جای پند

عذر آرید ای سپیدیتان دمیده بر عذار

ای ضعیفان از سپیدی مویتان شد همچو شیر

وی ظریفان از سیاهی رویتان شد همچو قار

پرده‌تان از چشم دل برداشت صبح رستخیز

پنبه تا از گوش بیرون کرد گشت روزگار

تا کی از دارالغروری ساختن دارالسرور

تا کی از دارالفراری ساختن دارالقرار

در فریب آباد گیتی چند باید داشت حرص

چشمتان چون چشم نرگس دست چون دست چنار

این نه آن صحراست کانجا بی جسد بینند روح

این نه آن بابست کآنجا بی خبر یابند بار

از جهان نفس بگریزید تا در کوی عقل

آنچه غم بودست گردد مر شما را غمگسار

در جهان شاهان بسی بودند کز گردون ملک

تیرشان پروین گسل بود و سنان جوزا فگار

بنگرید اکنون بنات‌النعش وار از دست مرگ

نیزه‌هاشان شاخ شاخ و تیرهاشان پارپار

می‌نبینید آن سفیهانی که ترکی کرده‌اند

همچو چشم تنگ ترکان گور ایشان تنگ و تار

بنگرید آن جعدشان از خاک چون پشت کشف

بنگرید آن رویشان از چین چو پشت سوسمار

سر به خاک آورد امروز آنکه افسر بود دی

تن به دوزخ برد امسال آنکه گردن بود پار

ننگ ناید مر شما را زین سگان پر فساد

دل نگیرد مر شما را زین خزان بی‌فسار

این یکی گه زین دین و کفر را زو رنگ و بوی

و آن دگر گه فخر ملک و ملک را زو ننگ و عار

این یکی کافی ولیکن فاش را ز اعتقاد

و آن دگر شافی ولیکن فاش را ز اضطرار

زین یکی ناصر عبادالله خلفی ترت و مرت

وز دگر حافظ بلادالله جهانی تار و مار

پاسبانان تو اند این سگ پرستان همچو سگ

هست مرداران ایشان هم بدیشان واگذار

زشت باشد نقش نفس خوب را از راه طبع

گریه کردن پیش مشتی سگ پرست و موشخوار

اندرین زندان برین دندان زنان سگ صفت

روزکی چند ای ستمکش صبر کن دندان فشار

تا ببینی روی آن مردم‌کشان چون زعفران

تا ببینی رنگ آن محنت‌کشان چون گل انار

گرچه آدم سیرتان سگ صفت مستولیند

هم کنون بینی که از میدان دل عیاروار

جوهر آدم برون تازد برآرد ناگهان

زین سگان آدمی کیمخت و خر مردم دمار

گر مخالف خواهی ای مهدی در آ از آسمان

ور موافق خواهی ای دجال یک ره سر برآر

یک طپانچه مرگ و زین مردارخواران یک جهان

یک صدای صور و زین فرعون طبعان صدهزار

باش تا از صدمت صور سرافیلی شود

صورت خوبت نهان و سیرت زشت آشکار

تا ببینی موری آن خس را که می‌دانی امیر

تا بینی گرگی آن سگ را که می‌خوانی عیار

در تو حیوانی و روحانی و شیطانی درست

در شمار هر که باشی آن شوی روز شمار

باش تا بر باد بینی خان رای و رای خان

باش تا در خاک بینی شر شور و شور شار

تا ببینی یک به یک را کشته در شاهین عدل

شیر سیر و جاه چاه و شور سوز و مال مار

ولله ار داری به جز بادی به دست ارمر ترا

جز به خاک پای مشتی خاکسارست افتخار

کز برای خاک پاشی نازنینی را خدای

کرددر پیش ساستگاه قهرش سنگسار

باش تا کل بینی آنها را که امروزند جزو

باش تا گل یابی آنها را که امروزند خار

آن عزیزانی که آنجا گلبنان دولتند

تا نداریشان بدینجا خیره همچون خار خوار

گلبنی کاکنون ترا هیزم نمود از جور دی

باش تا در جلوه‌ش آرد دست انصاف بهار

ژنده‌پوشانی که آنجا زندگان حضرتند

تا نداری خوارشان از روی نخوت زینهار

و آن سیاهی کز پی ناموس حق ناقوس زد

در عرب بواللیل بود اندر قیامت بونهار

پرده‌دار عشق دان اسم ملامت بر فقیر

پاسبان در شناس آن تلخ آب اندر بحار

ور بقا خواهی ز درویشان طلب زیرا که هست

بود درویشان قباهای بقا را پود و تار

تا ورای نفس خویشی خویشتن کودک شمار

چون فرود طبع ماندی خویشتن غافل بدار

کی شود ملک تو عالم تا تو باشی ملک او

کی بود اهل نثار آنکس که برچیند نثار

هست دل یکتا مجویش در دو گیتی زان که نیست

در نه و در هشت و هفت و در شش و پنج و چهار

نیست یک رنگی بزیر هفت چار از بهر آنک

ار گلست اینجای با خارست ور مل با خمار

بهر بیشی راست اینجا کم زدن زیرا نکرد

زیر گردون قمر پس مانده را هرگز قمار

در رجب خود روزه‌دار و «قل هوالله» خوان و پس

در صفر خوان «تبت» و در چارشنبه روزه‌دار

چند ازین رمز و اشارت راه باید رفت راه

چند ازین رنگ و عبارت کار باید کرد کار

همرهان با کوه‌هانان به حج رفتند و کرد

رسته از میقات و حرم و جسته از سعی و جمار

تو هنوز از راه رعنایی ز بهر لاشه‌ای

گاه در نقش هویدی گاه در رنگ مهار

چون به حکم اوست خواهی تاج خواهی پای بند

چون نشان اوست خواهی طیلسان خواهی غیار

تا به جان این جهانی زنده چون دیو و ستور

گر چه پیری همچو دنیا خویشتن کودک شمار

حرص و شهوت در تو بیدارند خوش خوش تو مخسب

چون پلنگی بر یمین داری و موشی بر یسار

مال دادی لیک رویست و ریا اندر بنه

کشت کردی لیک خوکست و ملخ در کشت‌زار

خشم را زیر آر در دنیا که در چشم صفت

سگ بود آنجا کسی کاینجا نباشد سگ سوار

خشم و شهوت مار و طاووسند در ترکیب تو

نفس را آن پایمرد و دیو را این دست یار

کی توانستی برون آورد آدم را ز خلد

گر نبودی راهبر ابلیس را طاووس و مار

عور کرد از کسوت عار ار ز دودهٔ آدمی

زان که اندر تخم آدم عاریت باشد عوار

حلم و خرسندی در آب و گل طلب کت اصل ازوست

کی بود در باد خرسندی و در آتش وقار

حلم خاک و قدر آتش جوی کآب و باد راست

گرت رنگ و بوی بخشد پیله‌ور صد پیلوار

تا تو اندر زیر بار حلق و جلقی چون ستور

پرده‌داران کی دهندت بار بر درگاه یار

گرد خرسندی و بخشش گرد زیرا طمع و طبع

کودکان را خربزه گرمست و پیران را خیار

راستکاری پیشه کن کاندر مصاف رستخیز

نیستند از خشم حق جز راست‌کاران رستگار

تا به جان لهو و لغوی زنده اندر کوی دین

از قیامت قسم تو نقشست و از قرآن نگار

حق همی گوید بده تا ده مکافاتت دهم

آن به حق ندهی و پس آسان بپاشی در شیار

این نه شرط مومنی باشد که در ایمان تو

حق همی خاین نماید خاک و سرگین استوار

گرد دین بهر صلاح دین به بی‌دینی متن

تخم دنیا در قرار تن به مکاری مکار

ای بسا غبنا کت اندر حشر خواهد بود از آنک

هست ناقد بس بصیر و نقدها بس کم عیار

سخت سخت آید همی بر جان ز راه اعتقاد

زشت زشت آید همی در دین ز راه اعتبار

بر در ماتم سرای دین و چندین نای و نوش

در ره رعناسرای دیو و چندان کار و بار

گرد خود گردی همی چون گرد مرکز دایره

ای پی اینی بسان خشک مغزان در دوار

از نگارستان نقاش طبیعی برتر آی

تا رهی از ننگ جبر و طمطراق اختیار

چون ز دقیانوس خود رستند هست اندر رقیم

به ز بیداری شما خواب جوانمردان غار

بازدان تایید دین را آخر از تلقین دیو

بازدان روح‌القدس را آخر از حبر نصار

عقل اگر خواهی که ناگه در عقیله‌ت نفکند

گوش گیرش در دبیرستان «الرحمان» در آر

عقل بی‌شرع آن جهانی نور ندهد مر ترا

شرع باید عقل را همچون معصفر را شخار

عقل جزوی کی تواند گشت بر قرآن محیط

عنکبوتی کی تواند کرد سیمرغی شکار

گر چه پیوستست بس دورست جان از کالبد

ور چه نزدیکست بس دورست گوش از گوشوار

پیشگاه دوست را شایی چو بر درگاه عشق

عافیت را سرنگون سار اندر آویزی بدار

عاشقان را خدمت معشوق تشریفست و بر

عاقلان را طاعت معبود تکلیف‌ست و بار

زخم تیغ حکم را چه مصطفا چه بوالحکم

ذوالفقار عشق را چه مرتضا چه ذوالخمار

هر چه دشوارست بر تو هم ز باد و بود تست

ورنه عمر آسان گذارد مردم آسان گذار

از درون جان برآمد نخوت و حقد و حسد

تا که از سیمرغ رستم گشت بر اسفندیار

تا ندانی کوشش خود بخشش حق دان از آنک

در مصاف دین ز بود خود نگشتی دلفگار

ورنه پیش ناوک اندازان غیرت کی بود

دست باف عنکبوتی زنده پیلی را حصار

چند جویی بی حیاتی صحو و سکر و انبساط

چند جویی بی مماتی محو و شکر و افتقار

جز به دستوری «قال الله» یا «قال الرسول»

ره مرو فرمان مده حاجت مگو حجت میار

چار گوهر چارپایهٔ عرش و شرع مصطفاست

صدق و علم و شرم و مردی کار این هر چار یار

چار یار مصطفا را مقتدا دار و بدان

ملک او را هست نوبت پنج نوبت زن چهار

پاس خود خود دار زیرا در بهار تر هوا

پاسبانت را تره کوکست و میوه کوکنار

از زبان جاه جویان تا نداری طمع بر

وز دو دست نخل بندان تا نداری چشم بار

کی توان آمد به راه حق ز راه جلق و حلق

درد باید حلق سوز و حلق دوز و حق گزار

نی از آن دردی که رخ مجروح دارد چون ترنج

بل از آن دردی که دلها خون کند در بر چو نار

نه چنان دردی که با جانان نگوید دردمند

بل از آن دردی که ناپرسا بگوید پیش یار

بر چنین بالا مپر گستاخ کز مقراض لا

جبرئیل پر بریدست اندرین ره صد هزار

هیزم دیگی که باشد شهپر روح‌القدس

خانه آرایان شیطانرا در آن مطبخ چه کار

علم و دین در دست مشتی جاه جوی مال دوست

چون بدست مست و دیوانه‌ست دره و ذوالفقار

زان که مشتی ناخلف هستند در خط خلاف

آب روی و باد ریش آتش دل و تن خاکسار

کز برای نام داند مرد دنیا علم دین

وز برای دام دارد ناک ده مشک تتار

ای نبوده جز گمان هرگز یقینت را مدد

وی نبوده جز حسد هرگز یمینت را یسار

شاعران را از شمار راویان مشمر که هست

جای عیسی آسمان و جای طوطی شاخسار

باد رنگین‌ست شعر و خاک رنگین‌ست زر

تو ز عشق این و آن چون آب و آتش بیقرار

ز آنچنین بادی و خاکی چون سنایی بر سر آی

تا چنو در شهرها بی‌تاج باشی شهریار

ورنه چون دیگر خسیسان زین خران عشوه خر

خاک رنگین می‌ستان و باد رنگین می‌سپار

نی که بیمار حسد را با شره در قحط سال

گرش عیسی خوان نهد بر وی نباشد خوشگوار

خاطر کژ را چه شعر من چه نظم ابلهی

کور عینین را چه نسناس و چه نقش قندهار

نکته و نظم سنایی نزد نادان دان چنانک

پیش کر بر بط سرای و نزد کور آیینه دار

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

الهام مظفری نوشته:

این قصیده از اشعار بی مانند و مثال زدنی سنایی است. این قشیده از لحاظ اجتماعی و سیاسی بسیار قوی است و دربرابر مظالم حکام دلیرانه ایستادگی کرده است.

الهام مظفری نوشته:

مقدمۀ تازیانه های سلوک که توسط استاد بزرگ شفیعی کدکنی دربارۀ سنایی به نگارش آمده؛ بسیار زیبا و صحیح چهرۀ خاکستری سنایی را برای ما تحلیل میکند. مراجعه به مقدمۀ تازیانه های سلوک به نظر من کمک بزرگی برای فهم اشعار سنایی است.

امین کیخا نوشته:

پاس کسی را داشتن یعنی احترام به کسی گذاشتن

امین کیخا نوشته:

بیت ١٥ خزان بی فسار باید بشود خران بی فسار یعنی بدون افسار

امین کیخا نوشته:

مال به فارسی مایه و نیز هیر بوده است چنانچه به لری هیر یعنی مال و هیردار یعنی مالدار در فارسی هیربد چند معنی دارد ولی خزانه دار یکی از انهاست که استوار کننده معنی هیر به معنای مال است .

امین کیخا نوشته:

اما مال الاعتبار یعنی مال های عاریتی یا به گفته ای سپنجی ، چنانچه هستی سپنجی که در برابر هستی پروردگار است .

امین کیخا نوشته:

ترت و مرت یعنی تاراج و همان تار ومار است ولی مرت از مارتن یعنی شمارتن و شماردن بوده است و مره به معنی بار و دفعه از همین لغت فارسی است .

امین کیخا نوشته:

عیار به معنی همکار و هیار است و کسانی بوده اند که با دیوان ( دولت ) همکاوی می کرده اند و ارامش را برای ان سرزمین پاس می داشته اند . امروزه هم در نیمزبان بختیاری به همکاری هیاری می گوییم . این عیار از هیار و ایار است این کلمه در پهلوی هم هست

امین کیخا نوشته:

بیت ٣١ کشته شاید کشیده باشد یعنی وزن شده سنگیده ( به لری وزن کردن سنگیدن می شود همان سنجیدن ) می فرماید در ترازوی دادگری ان جهانی شیر خوش مزه را چون سیر بدمزه و مقام را مانند دام و هیجان و شور را درد و سوز و مال را مانند مار شاید ببینی .

امین کیخا نوشته:

بیت ٣٣ ساستگاه اگر جابجا گرفته نباشد . از ساستار به معنی حاکم ستمگر و نیز ساستارگاه یعنی دیوانی که در ان ستم کنند است. شاس معنی حکومت کردن می داده است .

امیر نوشته:

الهام جان با درود زلف عالم سوز را هم بخوان خیلی زیباسن البته من تازیانه های سلوک را هم خوانده ام .خیلی خوشحالم که یک خانم کتابخوان به جمعمان اضافه شد

امین کیخا نوشته:

خار به لری درک Derk و به کردی Derek می شود و نیز دردی که مانند خار فرورفتن باشد

امین کیخا نوشته:

کل به فارسی می شود هماد و جزء می شود پار یا پاره . به انگلیسی هم جزء می شود particular که از پاره است .

امین کیخا نوشته:

Part و پاره همریشه هستند

امین کیخا نوشته:

گردون قمر یا چرخ قمر یا moon orbit خطی است که بنیاد بر باورمندی مانی زیر ان دمندان یا درک یا دوزخ برپا می شود . کسانی که نتوانند از ان بگذرند دوزخی هستند .

امین کیخا نوشته:

٩١ جلق را با حلق یکبار مهدی اخوان ارجمندم هم بکار برده است .

امین کیخا نوشته:

ناپرسا چه شگفتی ای دارد به به زهی شکرپاره فارسی

امیر نوشته:

الهام جان کتاب از سید مهدی زرقانی است و از ازیانه های سلوک هم در آم سخن به میان آمده و بخش مدیحه سرایی آن خواندنیست اما تازیانه های سلوک و کلا آثار دکتر شفیعی کدکنی که حرف برتی گفتنباقی نمیگذارد

امین کیخا نوشته:

درود و ستایش بر بانو الهام مظفری که به این شعر مارا راهنمون کردند .

امین کیخا نوشته:

خداوندان مال الاعتبار الاعتبار یعنی ای مالکان مال های عاریتی هشدارید ! و اگاه شوید !

امین کیخا نوشته:

یا اینکه کلا دوبار کلمه الاعتبار را به همان یک معنی اورده است یعنی پولدارها حواستون جمع !

الهام مظفری نوشته:

خواهش میکنم شعر را درست بخوانید! ای خداوندان مال، الاعتبار الاعتبار: یعنی ای صاحبان ثروت، عبرت بگیرید! عبرت بگیرید!

الهام مظفری نوشته:

ممنون از دوستانی که کتابهای خوب معرفی میکنند. سپاسگزارتان.

شمس الحق نوشته:

خام الهام عزیز
چهرۀ سنایی خاکستری نیست وهرگز نبوده است وبرای فهم اشعار او هم کافیست مثنوی مولوی ودیوان شمس را بخوانید تا ملاحظه بفرمایید چند بار از سنایی واشعار او یاد کرده است . حتی پس ازمرگ سنایی هم غزلی بس دلاویز سرود که در دیوان شمس با این مطلع موجود است :
گفت کسی خواجه سنایی بمرد
ارادتمند شما

شمس الحق نوشته:

سرکارخانم الهام
نظر حضرتعالی درخصوص معنی الاعتبار الاعتبار هردو به یک معنی عبرت بگیرید در یک مصرع متأسفانه قرین به صحت نیست وحتی شعرای درجه سوم هم چنین اشتباهی نمی کنند تا چه رسد به بزرگی چون سنایی . آنچه دانشمند یگانه گنجور فرمود صحیح است اعتبار اول به معنی عاریتی و موقتی واعتبار دوم به معنی عبرت گرفتن وهشدار دادن آمده ، پس معنی صحیح مصرع همانست که دکتر امین کیخای عزیز فرمود :
ای مالکان ثروت های عاریتی عبرت بگیرید
ارادتمند شما

الهام مظفری نوشته:

سلام آقای شمس الحق! ابتدا اینکه چهرۀ سنایی خاکستری است آنچه از منظر مولوی از سنایی میبینیم روی سپید سنایی است و هجویات و سخنان رکیکی که از اودر حدیقه میبینیم روی سیاهش. این سخن من نیست بزرگان چنین گفته اند.
دوم اینکه تکرار برای تاکید یکی از آرایه ها محسوب شده و البته توسط شاعران درجه اول نیز استفاده میشده است. ای عاشقان ای عاشقان… و بااین وجود مصراع دوم بیت اول را چه میکنید؟ دلیلی نیست که با لحن این شعر تکرار پندبگیرید همخوانی نداشته باشد! موفق باشید.

شمس الحق نوشته:

سرکارخانم الهام سلام علیکم
بحث منطقی یک چیز است ولجبازی زنانه یک چیز . حقیر در دوران ۳۰ سال تدریس خود بسی اشخاص چون شما ازدانشجویان خود داشته ام از طبقه نسوان آنهم ازجنس آمریکاییش که با هریک بنحوی به توافق رسیده ایم . متأسفم برای شما که خیلی دیر تشریف آورده اید و دیگر سن و سال حقیر حوصله ای برای ادامه مشابه این گفتگو ها برایم باقی نگذاشته است . حقیر موفق بوده ام ونسلی از استادان دانشگاه را در فلسفه وادبیات پارسی آموزش داده ام وهمین برایم کافیست خانم عزیز . حضرتعالی موفق باشید که به آن نیاز بسیار دارید . مثل آن که وقتی انشا الله به سن حقیر رسیدید و از مرحله خامی که اینک اسیر آنید گذشتید خواهید دانست که آنچه اکنون بنظر شما سخن رکیک وهجویات میرسد بازهم روی سپید سنایی است ونه سیاه و نه خاکستری ، همچنانکه مولوی هم در مثنوی اش ازاینگونه سخنان بسیار دارد و ناله اش بلند است از نافهمی مردمان :
آنچه من گویم بقدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر :
خطاب این سخن بانوی فرزانه الهام مظفری و دوست عزیزم امیرجان است که ایشان را متذکر می شوم که جهت افزونی دادن بر اثر آنچه می نویسند و یک یا دو خط بیش نیست دقت بیشتری مبذول فرمایند که خوانندگان ایشان را آثار منفی وزیان بخش دارد که ملاحظه کنند این دوستان محترم دریکی دو خط نبشته های خود اشتباهات املایی وانشایی غیر قابل باور مرتکب میشوند . لطفاً به آنها نگاهی دوباره بیفکنید دوستان محترم تا مقصود حقیر در یابید . کامنت های شماره ۱ - ۱۱ و۱۸ والبته برخود نیزاین نقد وارد میسازم در کامنت شمارۀ ۲۴ که خانم الهام را خام الهام نوشته ام و ازایشان پوزش می طلبم . ای بسا ضمیر نا خود آگاهم به خامی ایشان اشاره داشته است ، اما هرچه هست عمدی نبوده است وحقیر هرچه باشد بی ادب نیست . مولوی درجایی ازمثنوی میفرماید :
گربگویم زان بلغزد پای تو
ورنگویم هیچ ازآن ای وای تو
ار بگویم بر مثال صورتی
برهمان صورت بچسفی ای فتی
نی نگویم زانکه خامی تو هنوز
دربهاری و ندیدستی تموز
آنچه من گویم بقدر فهم توست
مُردم اندر حسرت فهم درست

شمس الحق نوشته:

بعد التحریر ۲
خطاب این سخن به مخاطب تصحیح میشود با پوزش .

امیر نوشته:

شمس الحق جانم فرمایشاتتان کاملا به جاست .چشم زین پس با دقتی بیشتر می نگارم استاد .البته توجیهی برای این اشتباهات بنده پذیرفتنی نیست اما باور بفرمایید طراحی این سیستم های لمسی برای انگشتان زمخت و چشمان کم سوی ما کاریست بس اشتباه .باز هم پوزش از شما و همه دوستان عزیزم

امیر نوشته:

بعد التحریر
در سطر اول به جاست. باید بصورت بجاست نوشته شود

شمس الحق نوشته:

امیر جان
درود بر تو و بر آزرم و بر ادبت . شما کجا وکم سویی چشم کجا ای جوانمرد .

الهام نوشته:

سلام آقای شمس الحق! “لجبازی زنانه” نمیدانم کدامش را ذم بگیرم! لجبازی یا زنانگی؟ البته من برای شما و تمام سالهای عمرتان احترام قائلم ولی سخنتان را نمیپذیرم. بابت اشتباهات هم از طرف خودم و آقای امیر عذر میخواهم. دوستان و ادیبان که این سطور را احیاناً میخوانند، میتوانند این قصیده را در “تازیانه های سلوک” و “نغمه گر حدیقۀ عرفان” مطالعه کنند و سپس قضاوت. همچنین دوستان متن کامل حدیقه و مثنوی را اگر مقایسه کنند حتماً تفاوت سخنان رکیک سنایی نسبت به زن و دنیا و… که هیچ جنبۀ انتقادسازنده را ندارد با انتقادهای مثنوی خواهند فهمید.
آقای شمس الحق عزیز! من نیز فرصت و انگیزه برای مجاب کردن کسی ندارم. البته از بسیاری یادداشتهای شما لذت بردم و انصافاً وقتی که برای ما جوانان میگذارید قابل تقدیر است.
سایه تان همیشه بر سر گنجور و گنجوریان مستدام.

شمس الحق نوشته:

سرکارخانم الهام گرامی
از نظر لطفتان سپاسگزارم وخود را قابل چنین محبتی نمیدانم . زنانگی شما ازنظرگاه حقیر قابل ستایش است وآنچه عرض کردم ازسر بزرگ داشت زن است و آنکس که به جنسیت زن بی حرمتی ورزد نامرد است و نادان . من هم حدیقه را خوانده ام بانوی بزرگوار و مثنوی را تقریباً از بر دارم . سی سال تمام آنرا در دیار کفر تدریس کرده ام و بر حسب اتفاق این سرنوشت را هم از کرامات همین کتاب مستطاب دارم که ماجرای آنرا هنوز در گنجور طرح نکرده ام که حمل بر خود ستایی نگردد ادیبان و بزرگانی که شما میفرمایید ای بسا که خود آموزش داده ام چرا که تفاوت میان من و شما تفاوت دو و شاید سه نسل باشد پس مغایرت دیدگاه حقیر و حضرتعالی طبیعیست . متأسفم وپوزش میخواهم که ازواژۀ لجباز استفاده کردم ، مقصودم بیشتر مغرور بود وحدس میزنم سرچشمۀ این غرور مقدس را بشناسم اگرکه شما از شهزادگان و نوادگان شاهان وامیران قاجارباشید و اجداد بزرگتان درنواحی کرمان حاکم و امیر بوده باشند . سخن دیگری نیست مرا وحال که این فرصت دست داد و تلویحاً به آن اشاره شد مایلم کنجکاوی دوستان را ازاین جهت ارصا کنم که چگونه شد که این سرنوشت من شد که در سی و سه سالگی به یکی از ۴ - ۵ دانشگاه مهم و معتبر و مشهور ایالات متحده برای تدریس دعوت شدم . این داستان زندگی منست واین اول مرتبت است که آنرا دراین سایت تعریف میکنم . البته همگان نام حقیقی مرا میدانند وباز هم میدانند که بخاطر هم نامی با جناب حمید رضای عزیز صاحب گنجور بود که آنرا بدل به نام مستعار قدیمی خود شمس الحق کردم که ممانعت کنم ازخلط مبحث نا آگاهانه ای ، اما آنچه را که هم اکنون قصد وا -گویی اش را دارم اینست که سی وسه سال اول عمر حقیر همه به تحصیل در وطن بسر شد صرف نظر از دو سال و اندی که در جزیره انگلیس به اخذ اولین فوق لیسانسی گذشت که ربطی به ادبیات ندارد ورشته ای فنی است که ازطریق آن تحصیل معاش میکردم وآنگاه که امورمالی به سامان رسید به سراغ عشق همیشگی خود فلسفه وادبیات وتاریخ رفتم و بسرعت دوره های لیسانس وفوق لیسانس را طی کردم و چون نوبت به تنظیم تز دکتری یا بگمانم دانشنامه میگویند رسید کاری کردم که تا آن روز هیچ کس نکرده بود . برداشتم آنچه از آیات قران مجید و احادیث نبوی که در مثنوی تفسیر وبیان شده بود را جمع آوری کردم ومقاله ای در ۴۰۰ صفحه به این ترتیب نوشتم که اپتدا متن عربی آیه یا حدیث را بعربی نوشتم وسپس معنی آنها را به فارسی درزیر گذاشتم ودر سومین مرحله متن مثنوی را عیناً به نظم گذاشتم و در چهارمین بخش آن ابیات را معنی وتفسیر به رأی کردم که در مجموع شد ۴۰۰ صفحۀ برگ آ ۴ و تصدیق میفرمایید که درآن روزگار انجام این کار با دست وبدون کامپیوتر کاری نه آسان بود . همه را گفتم الا مهمترین بخش را که مقدمۀ استاد نازنین راهنمایم مرحوم دکترزرین کوب در ۲۰ صفحه بود که عامل موفقیت من شد وموجب شد که آن مقاله بعنوان بهترین تزدکتری ادبیات درمجلۀ دانشگاه چاپ شود . چند ماهی ازاین ماجرا گذشت تا روزی نامه ای ازیکی از دانشگاه های مهم ومعتبر درایالت کالیفرنیای شمالی بدستم رسید که مضمونش اینست که فلانی ما مقاله ات را دیدیم وازآنجا که پروفسورلهستانی صاحب کرسی تدریس فلسفه وادبیات فارسی ما سه ماه است که در ۷۵ سالگی مرحوم شده وکلاس مربوط وکرسی تدریس ایشان سه ماه است تعطیل است تورا ازمیان صاحبان صلاحیت احراز این شغل انتخاب کردیم واگراعلام موافقت کنی بلیط هواپیما وشرایط انجام این شغل ارسال شود وحقیر درسی وسه سالگی بدون آنکه مرحلۀ کمک پروفسوری یا استاد یاری را بگذرانم مستقیما بر کرسی پروفسوری ۷۵ ساله تکیه زدم . جالب است بدانید که برغم داشتن چند اثر ومقالات تحقیقی و آموزشی که درطول این مدت نوشته ام هنوز آن دانشنامه مشهورترین ومهم ترین اثر حقیر محسوب میشود و در چندین دانشکدۀ دیگر ادبیات آنجا تدریس میگردد . اینک بسیاری از دانشجویان سابق حقیر در دانشگاه های سراسر جهان بتدریس اشتغال دارند و دو نفر از ایشان که ایرانی هستند دردانشگاه تهران حضوردارند وازجمله بهترین دوستان حقیرند . مابقی ماجرا را که می دانید و اکنون بعنوان پروفسور باز نشسته وبا این شرط که تا زنده ام میتوانم بکاربازگردم درخدمت شما هستم . در آمریکا استادان دانشگاه ها تا پایان عمر خود بازنشسته نمی شوند و بکار مشغولند مگرآنکه خود بخواهند . غالب دوستان گنجوراین را میدانند که حقیررا جزبا اسم واقعی و یا لقب شمس الخق مورد خطاب قرار ندهند و لطفا این عرایض موجب آن نباشد که جزاین کنند . حمید رضای کهترواحقر .

امین کیخا نوشته:

من از باب شوخی سفارش می کنم بجای لجباز واژه ستیهنده را به کار ببریم شاید کارها به سامان شد !
بعد التحریر
دوستان درود به همه شما هر دم از این باغ بری می رسد ، بیا یید بنویسید که بانو الهام هم به فرخی و خرمی به انجمن دوستان افزوده شد .

شمس الحق نوشته:

دکتر امین کیخای گرامی
تصور حقیرآنست که امور بسامانست و الهام بانو برصدر تاج سرما وبرتخم چشمان ما جایشان است که هرگاه اراده فرمایند این حقیر درخدمتگزاری ونوکری آماده است که ازسر وازجان بگذرد ومنت پذیر است و فرمانبردار .

شهرزاد نظری نوشته:

با سلام،
از اساتید عزیز درخواست شرح این بیت را دارم:
کز برای خاک پاشی، نازنینی را خدای
کرد در پیش سیاستگاه قهرش سنگسار
مقصود شاعر در این بیت کیست و اساساً اشاره به چه حادثه ای دارد؟
با سپاس

یک خواننده نوشته:

۱. الاعتبارالاعتبار بر اساس الاعتذار الاعتذار باید به صورت تکرار خوانده شود و می خواهد بگوید ای صاحبان مکنت اکنون که تجربه تان در گردش ایام کفایت یافته باید دانسته باشید که مال هم حقیقتی ندارد چون در آستانه جدایی از آن قرار گرفته اید و باید به خدمت دولت عشق درآیید نه دولت مشتی انسانهای نادان و متوجه وظیفه انسانیتان باشید
۲. خاک پاشی یعنی آدم و نازنین سنگسارشده شیطان است که لقب رجیم یافت یعنی دولت عشق ارزش را بر مدار مال و عبادت و … نمی گذارد و هر چه هم فرد از این بابتها افزون باشد در حضرت عشق صدق و حیا و حلم و … باید. در این مقام ارزش به این است که بار غمی از دوش کسی برداری و تیماردار بی کسان باشی در مقابل اجحاف زمانه و حکام ظالم _ ولو در دربار باشی. فرد شاید به زبان اهل دین باشد و خداخدا بگوید و … ولی ارزش او به خدمت خلق است و صدق دل و نه ظواهر، چون این چیزها در سنجش غایی ارزشی ندارد.
۳. در یک نگاه کلی درواقع سنایی به کسانی که دستشان می رسد یعنی به صاحبان مال و جاه که از سنخ مردمند و نه حاکمان بیگانه، توصیه می کند اینقدر به برادران و هموطنان خود بی اعتنا نباشند و همش به رفاه خودشان نپردازند چراکه این مشی خلاف سنت بزرگمنشانه آیین دیرینشان است و لازم است انسان واجد خصال جوانمردی نیز باشد تا به جان ارزنده باشد نه به مال و تن و خدم و حشم وگرنه بارها تجربه تاریخی نشان داده غیرت عشق اوضاع را زیرورو کرده و عالی دانی شده. در ضمن به دینداران قشری که فکر می کنند نماز و روزه و حج و… مکفی نجات است نیز تذکر می دهد حقیقت دین توجهات درونی است که از رهگذر خودشناسی به دست می آید و چنانچه به جان ارزنده نشوند بدانند که بسان هیزم دوزخ به آتش غیرت خواهند سوخت. درواقع براساس اعتقاد خود این افراد که به جبربل و شیطان و گناه آدم و … استناد می کنند می گوید در همان چارچوب هم به هر حال از جبریل که بالاتر نیستید که نتوانست بار یابد و شیطان که عزیز بود و از بس عبادت کرده بود نازنین بارگاه بود در مقابل خاکی ناچیز پست شد ، پس تو هم به عبادتت نناز و فهمیده کار کن.

آصف خراسانی نوشته:

با سلام
اولاً هیچکس منکر فضل ودانشوری اساتید نیست و حرمت ایشان واجب است لیکن هرکدام از ماهم به اندازه ای سواد ودانش اندوخته داریم و درعین حال از قاعده فضل تقدم وتقدم فضل نیزبه خوبی آگاهیم.
ثانیاً بانومظفری درست گفته در بیت اول تکرار واژه برای تاکید بیشتر بوده است که این امر آشکار و مبرهن است ونیازی به لجبازی! نیست ودومعنی متفاوت اصلاً وجهی ندارد.آیاتکرار واژه به شعراستوار سنایی لطمه ای میزند؟ بلکه کاربرد بجای این آرایه به تأثیرگذاری شعرافزوده است
ثالثاً راجع به سنایی پیش از این هم گروهی حدیقه راچهره روشن و مدایحش را چهره تاریک او دانسته اندوحق اینست که سرودن هرکدام از آنها وجهی وسببی دارد وبه نظر بنده برای شعرای پیشین چهره هایی دوگانه وسه گانه ساختن کاربیهوده ای است زیرا اگرچه ما دیوان وآثارایشان را دردست داریم اما اینها تا چه اندازه واقعیت احوال آنان را مشخص میکند…؟
رابعاً سنایی ومولوی درعین دانشوری وبزرگی هردو انسان ومانند همه ما جایزالخطا بوده اند و در بعضی از اشعارشان عقیده ی شخصی خود را اظهار و به قولی تفسیر به رأی کرده اندو یا پیرو تفکر غالب جامعه ی زمان خود بوده اند که شاید با ملاک ومعیار صحیح هم مطابقت کامل نداشته باشد پس تندروی و اعتدال هردو دراشعار ایشان قابل مشاهده است (مثلاً راجع به آرای مذهبی) و نمیتوان ایشان را معصوم دانست.درنهایت ایراد چندانی برایشان واردنیست و بهتر آنکه کرداروگفتار نیکشان را ارج نهیم واز کاستی ها بگذریم.
آنچه که ذکر شد نظرمن بود و ادعای ناروایی هم ندارم.بنده حدیقه را افصح وابلغ ازمثنوی دیده ام اگرچه بابت بعضی عقایدمندرج در هردو کتاب جای پرسش باقی است. جناب شمس الحق پاسخ دهید آیا مولوی فقط دردها و کژرویها را بیان کرده و یا راه چاره ودرمان را هم نشان داده است؟ باسپاس والله عالم عن حقایق الأمور

کانال رسمی گنجور در تلگرام