گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در شکایت روزگار و بی‌وفایی مردم

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

منسوخ شد مروت و معدوم شد وفا

زین هر دو مانده نام چو سیمرغ و کیمیا

شد راستی خیانت و شد زیرکی سفه

شد دوستی عداوت و شد مردمی جفا

گشته‌ست باژگونه همه رسمهای خلق

زین عالم نبهره و گردون بی‌وفا

هر عاقلی به زاویه‌ای مانده ممتحن

هر فاضلی به داهیه ای گشته مبتلا

آنکس که گوید از ره معنی کنون همی

اندر میان خلق ممیز چو من کجا

دیوانه را همی نشناسد ز هوشیار

بیگانه را همی بگزیند بر آشنا

با یکدگر کنند همی کبر هر گروه

آگاه نه کز آن نتوان یافت کبریا

هرگز بسوی کبر نتابد عنان خویش

هرک آیتی نخست بخواند «ز هل اتی»

با این همه که کبر نکوهیده عادتست

آزاده را همی ز تواضع بود بلا

گر من نکوشمی به تواضع نبینمی

از هر خسی مذلت و از هر کسی عنا

با جاهلان اگرچه به صورت برابرم

فرقی بود هرآینه آخر میان ما

آمد نصیب من ز همه مردمان دو چیز

از دوستان مذلت و از دشمنان جفا

قومی ره منازعت من گرفته‌اند

بی‌عقل و بی‌کفایت و بی‌فضل و بی‌دها

بر دشمنان همی نتوان بود موتمن

بر دوستان همی نتوان کرد متکا

من جز به شخص نیستم آن قوم را نظیر

شمشیر جز به رنگ نماند به گندنا

با من همه خصومت ایشان عجب ترست

ز آهنگ مورچه به سوی جنگ اژدها

گردد همی شکافته دلشان ز خشم من

همچون مه از اشارت انگشت مصطفا

چون گیرم از برای حکیمی قلم به دست

گردد همه دعاوی آن طایفه هبا

ناچار بشکند همه ناموس جاودان

در موضعی که در کف موسا بود عصا

ایشان به نزد خلق نیابند رتبتی

تا طبعشان بود ز همه دانشی خلا

زیرا که بی مطر نبود میغ را خطر

چونان که بی‌گهر نبود تیغ را بها

زیشان نبود باک رهی را به ذره‌ای

کز آبگینه ظلم نیاید بر آسیا

آنم که برده‌ام علم علم در جهان

بر گوشهٔ ثریا از مرکز ثرا

با عقل من نباشد مریخ را توان

با فضل من نباشد خورشید را ذکا

شاهان همی کنند به فضل من افتخار

حران همی کنند به نظم من اقتدا

با خاطرم منیرم و با رای صافیم

کالبرق فی الدجی والشمس فی‌الضحی

عالیست همتم به همه وقت چون فلک

صافیست نظم من به همه وقت چون هوا

بر همت منست سخاهای من دلیل

بر نظم من بست سخنهای من گوا

هرگز ندیده و نشنید این کسی ز من

کردار ناستوده و گفتار ناسزا

این فخر بس مرا که ندیدست هیچکس

در نثر من مذمت و در نظم من هجا

در پای ناکسان نپراکنده‌ام گهر

از دست مهتران نپذیرفته‌ام عطا

آنرا که او به صحبت من سر درآورد

گویم ثنای نیک و شناسم به دل وفا

ار ذلتی پدید شود زو معاینه

انگارمش صواب و نبینم ازو خطا

اهل سرخس می نشناسند حق من

تا رحلتی نباشد ازین جایگه مرا

مقدار آفتاب ندانند مردمان

تا نور او نگردد از آسمان جدا

آنگاه قدر او بشناسند با یقین

کاید شب و پدید شود بر فلک سها

اندر حضر نباشد آزاده را خطر

وندر حجر نباشد یاقوت را بها

شد گفتهٔ سنایی چون کعبه نزد خلق

زین بیشتر فصول که باید ز ابتدا

تا کلک او به گاه فصاحت روان بود

بازار او به نزد بزرگان بود روا

آن گه به کام او نفسی بر نیاورند

در دوستی کجا بود این قاعده روا

آزار او کشند به عمدا به خویشتن

زانسان که که کشد به سوی خویش کهربا

در فضل او کنند به هر موضعی حسد

بر نقص او دهند ز هر جانبی رضا

عاقل که این شنید بداند حقیقتی

کاین حرف دشمنان و حسودان بی‌نوا

چون جوهر سخا شد نزدیک اهل بخل

چون عنصری ز ظلمت در جنب صد ضیا

تا ناصحان او نسگالند جز نفاق

تا دشمنان او ننمایند خود صفا

ور اوفتد ورا بهمه عمر حاجتی

بی‌حجتی کنند همه صحبتش رها

مرد آن بود که دوستی او بود بجای

لوبست الجبال و انشقت السما

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

حمیدرضا نوشته:

این قصیده در دیوان عبدالواسع جبلی (قصیده‏سرای عهد سلجوقی) نیز آمده. مصحح پیرامون این قصیده آورده:
در رساله‏ای به نام «التحفة البهیّة و الطرفة الشهیة» رساله‏ای از عبدالواسع جبلی به عربی وجود دارد که در آن پس از حمد و ستایش خداوند مردم هرات را نکوهش نموده و از کردار ناصوابشان چشم‏پوشی کرده و قصیده‏ای به عربی از خود در این معنی آورده با این مطلع:
الا یا صاحبی مضا الوفاء
من الدنیا و حال له المضاء
و گفته قصیده‏ای فارسی در این معنا دارد. این قصیده‏ی معروف که آن را به سنایی هم نسبت داده‏اند همین قصیده است.

ناشناس نوشته:

salam hashieeeeeeeeeeeeeeee

کانال رسمی گنجور در تلگرام