گنجور

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۳

 
سنایی
سنایی » دیوان اشعار » قصاید
 

ای ازل دایه بوده جان ترا

وی خرد مایه داده کان ترا

ای جهان کرده آستین پر جان

از پی نثر آستان ترا

سالها بهر انس روح‌القدس

بلبلی کرده بوستان ترا

شسته از آب زندگانی روح

از پی فتنه ارغوان ترا

کرده ایزد ز کارخانهٔ عقل

سیرت و خوی و طبع و سان ترا

تیرهای یقین به شاگردی

چون کمان بوده مر گمان ترا

کرده بر روی آفتاب فلک

نقش دستان و داستان ترا

نور روی از سیاهی مویت

کرده مغزول پاسبان ترا

از برای خمار مستانت

نوش دان کرده بوسه‌دان ترا

از برون تن تو بتوان دید

از لطیفی درون جان ترا

پرده داری به داد گویی طبع

از پی مغز استخوان ترا

از نحیفی همی نبیند هیچ

چشم سر صورت دهان ترا

از لطیفی همی نیابد باز

چشم سر سیرت نهان ترا

در میانست هر کرا هستی‌ست

از پی نیستی میان ترا

هیچ باکی مدار گر زه نیست

آن کمان شکل ابروان ترا

زان که تیر فلک همی هر دم

زه کند در ثنا کمان ترا

تا چسان دو لبت رها کرده

ناتوان نرگس توان ترا

زان دو تا عیسی و دو تا بیمار

شرم ناید همی روان ترا

از پی چه معالجت نکنند

آن دو عیسی دو ناتوان ترا

ای وفا همعنان عنای ترا

وی بقا همنشین نشان ترا

نافرید آفریدگار مگر

جز زیان مرا زبان ترا

چند زیر لبم دهی دشنام

تا ببندم میان زیان ترا

می بدان آریم که برخیزم

بوسه باران کنم لبان ترا

به بیمم دهی به زخم سنان

کی گذارم بدین عنان ترا

تو سنان تیز کن از دل و چشم

شد سنایی سپر سنان ترا

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام