گنجور

بخش ۸۶ - غزل

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » جمشید و خورشید
 

باد صبا به گرد سمندش نمی رسد

سرو سهی به قد بلندش نمی رسد

بر مه شکسته طرف کلاه است ازین سبب

از چشم آفتاب گزندش نمی رسد

گرد سمند او به فلک نمی رسد ولی

خنگ فلک به گرد سمندش نمی رسد

پایم به بند زلف گرفتار کرده است

دردا که دست بنده به بندش نمی رسد

به هر گردی که می انگیخت جمشید

بر آوردی غبار از جان خورشید

به هر گامی که اسبش بر گرفتی

ز اشک آن خاک در گوهر گرفتی

صنم گلگون سرشک از دیده می راند

ملک شبدیز با گلگونه می راند

ملک گوی ار همه کس پیش می برد

به هر صنعت که بود از پیش می برد

غریو اهل روم و شام برخاست

ملک چوگان فکند و نیزه را خواست

در آمد خوش به طرد و عکس کردن

به طرد بدسگال و عکس دشمن

سماک رامح از بالای افلاک

ز غیرت نیزه را انداخت بر خاک

هزاران حلقه همچون زلف جانان

ز چوگان کرد در میدان بر افشان

ز پشت باد پا چون باد در تک

به رمح ان حلقه ها بر بود یک یک

بر او شاهنشه از جان آفرین کرد

ثنای قدرت جان آفرین کرد

به پیروزی ز میدان باز گشتند

همان با نای و نی دمساز گشتند

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام