گنجور

بخش ۳۶ - غزل

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » جمشید و خورشید
 

ای صبا خیز و دمی دامن خرگه بردار

گوشه ابر نقاب از رخ آن مه بردار

آن سمن رخ به وثاق دل ما می‌آید

خار این راه منم خار من از ره بردار

صد رهت جان به فدا رفت و نیفتاد قبول

سر نهم بر سر کویت سرم از ره بردار

می‌برد باد سحر پی به سر کوی حبیب

ای دل خسته پی باد سحرگه بردار

نقل کن نقل از آن لب، نه به وجهی که شود

آگه آن نرگس سودا زده، ناگه بردار

به فراشی صبا ناگاه برخاست

به صنعت دامن خرگه برانداخت

ز خرگه بر ملک نظاره می‌کرد

چو غنچه در درون دل پاره می‌کرد

بتان نظاره دیبا و کالا

بت چین فتنه آن قد و بالا

نوایی داد از آن هر مطربی را

قصب بخشید هر شکر لبی را

به جوش آمد درون جان مشتاق

ز طاقت شد دلش یکبارگی طاق

ملک جمشید را چون دید بیتاب،

ز مهرویان اجازت خواست مهراب

که امشب سوی خان خود گراییم

اگر عمری بود فردا بیاییم

ملک سرباز پس چون زلف پیچان

جدا گشت از بر خورشید تابان

همین کز طلعت خورشید شد دور

چو سایه بر زمین افتاد چون نور

دمی آهش رسیدی نزد ناهید

گهی اشکش دویدی سوی خورشید

چو مروارید شد بر خاک غلتان

بر او حلقه شده جمعی غلامان

چو شمع از عشق خورشید دل افروز

به سوز و گریه آنشب کرد تا روز

در آن ساعت چو پر شد شمع گردون

چو چشم عاشقان از اشک و از خون

تو گفتی بخت گردون چهره برداشت

و یا از روی گیتی غیر در بست

به پیش خویشتن شمعی بر افروخت

حدیث اندر گرفت و شمع می‌سوخت

چو شمعش بود ریزان دمع بر دمع

ز سوزش گریه می‌افتاد بر شمع

چو شمع از روشنایی اشک می‌راند

به سوز این قطعه را با شمع می‌خواند:

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام