گنجور

بخش ۱۰۹ - حکایت

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » جمشید و خورشید
 

شنیدستم که با مجمر شبی شمع

پیامی کرد روشن بر سر جمع

که ای مجمر چرا هستی بر آذر؟

منم از تو بسی با آبروتر

چو از انفاس تو هردم ملول است

دم گرمت همه جای قبول است

جوابش داد مجمر کای برادر

مشو در تاب و آبی زن بر آذر

نفسهای تو در دل می نشیند

چو از انفاس من دوری گزیند

حکایات تو سرتاسر زبانیست

حدیث من همه قلبی و جانیست

تفاوت در میان هردو آنست

که این از صدق دل آن از زبانست

 

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعلین فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جستجو در لغتنامهٔ دهخدا: از این پس به کمک واژه‌یاب نقطه کام