گنجور

غزل شمارهٔ ۹۰

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

درد عشق تو که جز جان منش، منزل نیست

در دل می‌زند و جز تو، کسی در دل نیست

این محال است که رویت به همه آیینه روی

ننمایید مگر آنجا محل قابل نیست

این چه راهی است که در هر قدمش چاهی است؟

وین چه بحری است کش از هیچ طرف ساحل نیست

چه خبر باشد از احوال من بی سر و پا؟

شمع ما را که هوا در سروپا در گل، نیست

من تنی دارم و آن همچو میانت هیچ است

غیر از این هیچ میان من و تو حایل نیست

ترک جان کردم و تن، تا به وصالت برسم

وآنکه او ترک علایق نکند، واصل نیست

عارفا عمر به باطل رودت تا نرسی

به مقامی که درو هر چه رود باطل نیست

مقبل آن است که در چشم تو آید امروز

بجز از هندوی چشم تو کسی مقبل نیست

نزد این کالبد خاک چه گردی سلمان

که به جز دردی و گردیش، دگر حاصل نیست

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

mareshtani نوشته:

mesraje dowome beide sowom(hetsch taraf)1

پاسخ: علاوه بر آن که طبق پیشنهاد شما:
وین چه بحری است که از هیچ طرفش ساحل نیست
را با
وین چه بحری است کش از هیچ طرف ساحل نیست
جایگزین کردیم، در بیت اول «است» را به «هست» تبدیل کردیم.

mareshtani نوشته:

kash as hetschtaraf

کانال رسمی گنجور در تلگرام