گنجور

غزل شمارهٔ ۵۳

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

رفیقان! کاروان، امشب، روان است

دل مسکین من، با کاروان است

زمام اختیار، از دست ما رفت

زمام اکنون، بدست ساروان است

نگارم رفت و چشمم ماند، در راه

ولی اشکم هنوز از پی، روان است

امید زندگانی، از که دارد؟

دل مسکین من، چون او روان است

تن من با فراقش، همرکاب است

سر من با عنانش، همعنان است

زچشم عاشقانش، کاروان را

همه منزل، گل و آب روان است

طلب کاریم و مقصد، ناپدید است

گران باریم و مرکب، ناتوان است

خدا را ساربان امروز، محمل

مران کین روز برما، بس گران است

گرت سودای این راهست، سلمان

ز خود بگذر، که اول منزل، آن است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام