گنجور

غزل شمارهٔ ۳۸۰

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

تو را وقتی رسد صوفی که با جانانه بنشینی

که از سجاده برخیزی و در میخانه بنشینی

اگر خیزد تو را سودای زلف دوست برخیزی

به پای خود به زنجیرش روی دیوانه بنشینی

ز باغ او اگر بویی دماغت تازه گرداند

هوای باغ نگذارد که در کاشانه بنشینی

تو اصلی زاده روحی به وصل خود چه پیوندی

چرا از خویشتن بگریزی و با بیگانه بنشینی

تو را چون پر طاوسان عرشی فرش می‌گردد

کجا شاید که چون بومان درین ویرانه بنشینی؟

بیا بر چشم من بنشین جمال روی خود را بین

به دریا در شو ار خواهی که با در دانه بنشینی

تو خورشیدی کجا شاید که روی از ذره برتابی؟

تو خود شمعی چرا باید که با پروانه بنشینی

گر او چون شمع در کشتن نشاند در سر پایت

نشان مردی آن باشد که تو مردانه بنشینی

به فردا دم مده زاهد مرا کافسانه می‌خواهی

تو با او تا به کی سلمان بدین افسانه بنشینی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

استادسیدعلی اصغرموسوی نوشته:

سلام
و درود برشما و کارتان!
غزل عظمت انسان در ملکوت را بیان می کند و اورا به ترک تعلق و تعین وامی دارد.
بیت الغزلش همان بیت :بیا برچشم … است البته مصرع دوم چندان مثل اولی نیست.
اما بیت عالی اش همان بیت چهارم است که متاسفانه در مصرع دوم ((خویش )) را خویشتن نوشته اند و وزن غزل اشکال پیدا کرده است .
به نظر می رسد باید این گونه بوده باشد :
چرا از خویش بگریزی و با بیگانه بنشینی !

—-
یاحق!
استاد سید علی اصغرموسوی

کانال رسمی گنجور در تلگرام