گنجور

غزل شمارهٔ ۳۶

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هرکه از خود خبری دارد، ازو بی‌خبر است

عشق جایی نبرد، پی که ز هستی اثر است

مرد هشیار منم، کم خبر از عالم نیست

وین کسی داند، کز عالم ما با خبر است

بر سر کوی محبت، نتوان پای نهاد

که در آن کوی، هر آنجا که نهی پای، سراست

جان درین منزل خونخوار، ندارد خطری

هر که او غم جان است، به جان در خطر است

جان من، همنفس باد سحر خواهد بود

تا ز بویت نفسی در تن باد سحر است

مردم چشم من از با تو نظر باخت، چه شد

عشق بازی، صفت مردم صاحب نظر است

خاک بادا! سر من، گر سر افسر، دارم

تا به خاک کف پای تو سرم، تا جور است

آخر آن خار که بر رهگذرت نپسندم

بر دل من چه پسندی، که تو را رهگذرست؟

زاهدان! باز به قلاشی و رندی مکنید

عیب سلمان، که خود او را به جهان، این هنر است

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۳ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

mareshtani نوشته:

mesraje dowome beide panjom(nafase dar tane)1

پاسخ: با تشکر، طبق پیشنهاد شما «نفسی» اضافه شد، هر چند به نظرم این مورد باید با نسخهٔ چاپی مقایسه شود و ممکن است کلمهٔ جاافتاده چیز دیگری باشد (اثری؟، …).

سایه نوشته:

بیت چهارم ، مصرع دوم باید اینطور باشه : هر که او { را } غم جان است …

مهرنوش نوشته:

بیت ششم مصرع اول: از–> ار
بیت هفتم مصرع دوم: تا جور–> تاجور

کانال رسمی گنجور در تلگرام