گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۹

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ترک من می‌آیی و دلها به یغما می‌بری

روی پنهان می‌کنی، دل آشکارا می‌بری

دی دل من برده‌ای، امروز دین اکنون مرا

نیم جانی مانده است، آن نیز فردا می‌بری

آنچه گفتی: بود بالایش مرا ای دل منت

منکرم زیرا که خود را بس به بالا می‌بری

کفر زلفت را به دین من می‌خرم زیرا به دین

سر فرو می‌آورد، لیکن تو در پا می‌بری

من نمی‌دانم کزین دل بردنت مقصود چیست؟

بارها گفتی: نخواهم برد، اما می‌بری

چند گویی یک زمان آرام گیر و صبر کن

چون کنم کارام و صبر و طاقت از ما می‌بری

من چو وامق باختم در نرد سودایت روان

زین روان بازی چه سودم چون تو عذرا می‌بری

هیچ عاقل در سر کویت به پای خود نرفت

زلف می‌آری به صد زنجیر و آنجا می‌بری

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام