گنجور

غزل شمارهٔ ۳۵۲

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

خورشید رخا سایه ز ما باز گرفتی

وز من نظر مهر و وفا باز گرفتی

آخر چه شده‌ای برگ گل تازه که دیدار

از بلبل بی برگ و نوا باز گرفتی

وجهی که بدان وجه توان زیست نداریم

جز روی تو آن نیز ز ما باز گرفتی

چون خاک رهم ساختی از خواری و آنگه

پای از سر این بی سر و پا باز گرفتی

گیرم نگرفتی دل بیمار مرا دست

پا از سر بیمار چرا باز گرفتی؟

در حال گدایان نظری هست تو را عام

خاص از من درویش گدا باز گرفتی

شهباز دلم باز به قید تو اسیرست

این صید ندانم ز کجا باز گرفتی

دود دل سلمان ز نفس راه هوا بست

ای سوخته دل راه هوا باز گرفتی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام