گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۲

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مسکین دل من گم شد و کردم طلب وی

بردم به کمانخانه ابروی تواش پی

خامند کسانی که به داغت نرسیدند

من سوخته آن که به من کی رسد او کی؟

ساقی به سفال کهنم جام جم آور

مطلوب سکندر بد هم در قدح کی

صد بار می لعل تو جانم به لب آورد

ای دوست به کامم برسان یکدم از آن می

مطرب بزن آن ساز جگر سوز دمادم

ساقی بده آن جام دلفروز پیاپی

در شرح فراق تو سخن را چه دهم بسط؟

شرط ادب آن است که این نامه کنم طی

بی رویت اگر دیده به خورشید کنم باز

صد بار کند چشم من از شرم رخت خوی

بی بویت اگر برگذرد باد بهاری

حقا که بود بر دل من سردتر از دی

سلمان ره سودای تو می‌رفت غمت گفت

کین راه به پای چو تویی نیست بروهی

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام