گنجور

غزل شمارهٔ ۳۴۱

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

هر دم به تیز غمزه دلم را چه می‌زنی؟

خود را گذاشتم به تو خود در دل منی

بر هم زند ابروی و چشم تو وقت من

خود وقت کیست آنکه تو بر هم نمی‌زنی؟

ای رهروان عشق چو پرگار دورها

گردیده در پی تو به نعلین آهنی

سر تا سر جهان ظلمات است و یک چراغ

مردم نهاده‌اند همه سر را به روشنی

ما و شرابخانه و صوفی و صومعه

او را می طهور و مرا دردی دنی

با من سخن غرضت دلخوشیم نیست

بر ریش پاره‌ام نمکی می‌پراکنی

امروز خاک پای سگ دوست شد کسی

کو کرد در جهان سری و دوش گردنی

ای باد اگر رهت ندهد پرده‌دار دوست

خود را چو آفتاب ز روزن در افکنی

گویی که ای چو آب حیاتت به عینه

پاکیزگی و خوی خوش و پاک دامنی

تو سرو سر بلندی و چون سایه کار من

افتادگی و مسکنت است و فروتنی

سلمان تو در درون به هوای صنوبرش

غم را چه می‌نشانی و جان را چهع می

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام