گنجور

غزل شمارهٔ ۳۳۴

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

بیمار و بر افتاد نفس دوش سحرگه

پیغام تو آورد صبا سلمه الله

چون خاک رهم بود قراری و سکونی

باد آمد و بر بوی توام می‌برد از ره

باد سحر از بوی تو بخشید مرا جان

بادم به فدای قدم باد سحرگه

ای خیل خیالت سر زلفت به شبیخون

هر نیم شبی بر سر من تاخته ناگه

از شرم عذار تو برآورده عرق گل

وز فکر جمال تو فرو رفته به خود مه

بگریست به خون جگر و زار بنالید

در نامه چو شد خامه ز حال دلم آگه

حال من شوریده چه محتاج بیان است

رنگ رخ من بین که بیانی است موجه

از خاک رهم خوارتر افتاده ه کویت

سلمان نه فتاده است که بر خیزد ازین ره

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام