گنجور

غزل شمارهٔ ۳۰۰

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در راه غمت کرده ز سر پای بپویم

ور دست دهد، ترک سر و پای بگویم

در بحر غم عشق که پایاب ندارد

غوصی کنم آن گوهر نایاب بجویم

در دامن پاک تو نشاید که زنم دست

تا ز آب و گل خویش به کل دست بشویم

آشفته زلف تو چنانم که گل من

هر کس که ببوید شود آشفته ببویم

خون دل من دیده روان کرده بدین روی

دیدی که چه آمد ز دل و دیده به رویم؟

ای محتسب از کوی خرابات مرانم

بگذار که من معتکف این سر و کویم

بر کهنه سفال قدح می چه زنی سنگ؟

کان عهد کهن را زده بر سنگ و بسویم

بر دوش کشد پیر مغان باده به بویش

وز باده دوشین شده من مست ببویم

گویند که سلمان ره میخانه چه پویی

پویم که نسیمی زخم را ز ببویم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام