گنجور

غزل شمارهٔ ۲۹۱

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

به درد دل گرفتارم دوای دل نمی‌دانم

دوای درد دل کاری است بس مشکل نمی‌دانم

به چشم خویش می‌بینم که خواهد ریخت خون دل

ندانم چون کنم با دل من بیدل نمی‌دانم

بیابان است و شب تاریک و با من بخت من همره

ولی بخت است خواب آلود و من منزل نمی‌دانم

چه گویم ای که می‌پرسی ز حال روزگار من

که ماضی رفت و حال این است و مستقبل نمی‌دانم

مرا از دین و از دنیا همین درد تو بس حاصل

که من خود دین و دنیا را جزین حاصل نمی‌دانم

از آنت در میان دل چو جان جا کرده‌ام دایم

که من جای تو در عالم برون از دل نمی‌دانم

مرا گویند عاقل گرد و ترک عشق کن سلمان

من آن کس را که عاشق نیست خود عاقل نمی‌دانم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

یک شاخه گل » شمارهٔ ۴۱۷ » (بیات زند) (۲۳:۴۷ - ۲۴:۴۸) نوازندگان: جلیل شهناز (‎تار) خواننده آواز: گلپایگانی، سیّدعلی‌اكبر سراینده شعر آواز: سلمان ساوجی مطلع شعر آواز: به درد دل گرفتارم دوای دل نمی دانم

برای معرفی آهنگهای دیگری که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام