گنجور

غزل شمارهٔ ۲۷۸

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

چو شمعم در غمت سوزان و اشک از دیده می‌بارم

به روزم مرده از هجران و شب را زنده می‌دارم

چو شبنم هستم امروز از هوا افتاده در کویت

الا ای آفتاب من بیا از خاک بردارم

خیال طاق ابروی تو در محراب می‌بینم

وگرنه من به مشتی خاک هرگز سر فرو نارم

به عکس بخت من پیوسته بیدار است چشم من

دریغ از بخت من بودی به جای چشم بیدارم

مرا جان داد عشق یار و می‌خواهم که این جان را

ز راه جان سپاری هم به عشق یار بسپارم

سهی سرورم که بر کار همه کس سایه می‌دارد

ز من کاری نمی‌آید که آرد سایه بر کارم

برش چون سایه سلمان را اگر چه پست شد پایه

مرا این سربلندی بس که من افتاده یارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام