گنجور

غزل شمارهٔ ۲۶۹

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

ای بهم برزده زلف تو سراسر کارم

من چو موی توام آشفته، فرو نگذارم

کرده‌ام نرم به فرمان تو گردن چون شمع

چه کنم من که به فرمان تو سر در نارم

گرچه در راه تو چون خاک رهم رفته به باد

تو مپندار کزین راه غباری دارم

نظری کن به من آخر که چو چشم خوش تو

مدتی شد که به هم برزده‌ای بنیادم

مشفقی بر سر من نیست که بر آتش من

زند آبی به جز از دیده مردم دارم

نیست جز صبح مرا یک متنفس همدم

کز سر مهر کند یک نفسی در کارم

شعله آتش من سوخت جهانی و هنوز

دم من می‌دهی و می‌نهی ای گل خارم

خام طبعان طبع تو به مدارید زمن

زان که من سوخته، خام خم خمارم

هست سودای ورع در سر سلمان لیکن

حلقه زلف بتان می‌شکند بازارم

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

کانال رسمی گنجور در تلگرام