گنجور

غزل شمارهٔ ۲۴۴

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

در مسجد چه زنی اینک در میکده باز

خیز مردانه قدم در نه و خود را در باز

مست رو بر در میخانه که مستان خراب

نکنند از پی هشیار در میکده باز

تا به دردی قدح جامه نمازی نکنی

چون صراحی نتوان پیش بتان برد نماز

کشته عشق بتانیم، زهی عشرت و عیش!

مفلس کوی مغانیم، زهی نعمت و ناز!

بر سر کوی یقین کعبه و بتخانه یکی است

راه کوته کن و بر خویش مکن کار دراز

«هوی» صوفی چه کنی؟ آن همه رزق است و فریب

«های» مستان بشنو، کز سر سوزست و نیاز

مجلس خلوت انس است و حریفان سرمست

مطربان پرده در و غمزه ساقی غماز

خون قرابه بریزند که خود ریختنی است

خون آن ساده که پنهان نکند جوهر راز

به زبانی که ندانند به جز سوختگان

می‌کند شمع بیابانی ز سر سوز و نیاز

حبذا حالت پروانه که در کوی حبیب

به هوای دل خود می‌کند آخر پرواز!

آنکه هوش و دل و دین برد به تاراج و برفت

گو تو باز آی که ما آمده‌ایم از همه باز

بنوازم ز ره لطف که سلمان امروز

در مقامی است که جز ناله ندارد دمساز

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال ۲ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

جواد نوشته:

دربیت ششم زرق باید باشد نه رزق
البته ازروی معنای شعر گفتم اگر بررسی کنید ممنون خواهم شد

امیررضا نوشته:

به زبانی که ندانند به جز سوختگان
می‌کند شمع بیابانی ز سر سوز و نیاز

به نظرم به جای “بیابانی” باید “بیانی” آورده می‌شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام