گنجور

غزل شمارهٔ ۲۳۲

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

مرا که نقش خیال تو در درون آید

عجب مدار ز اشکم که لاله گون آید

وثاق توست درونم، نمی‌دهد دل بار

که جز خیال تو غیری اندرون آید

کسی به بوی وصال تو تازه دارد جان

که همچو گل ز هوایت ز خود برون آید

هزا نقش به دستان برآورم هر دم

بدان هوس که نگارم بدست چون آید

ز غصه شد جگرم خون چو مشک و می‌ترسم

که گر نفس زنم از غصه بوی خون آید

شب است و بادیه و باد و من چنین گمره

مگر سعادتی از غیب رهنمون آید

قبول خاک کف پایت افتد ار سر من

به خاک پای تو کز دوش سر نگون آید

حدیث زلف چو زنجیرت ارکند سلمان

به هیچ در سخنی کز سر جنون آید

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

شهرام آریائی نوشته:

کلمه اول مصرع اول بیت چهارم
به نظر من هزار بوده است ولی در تایپ اشتباه درج شده

کانال رسمی گنجور در تلگرام