گنجور

غزل شمارهٔ ۲۰۷

 
سلمان ساوجی
سلمان ساوجی » دیوان اشعار » غزلیات
 

دی دیده از خیال رخش بازمانده بود

گلگون اشک در طبلش گرم رانده بود

افتاده بود دل به خم چین زلف او

شب بود و ره دراز هم آنجا بمانده بود

دل رفته بود و ما پی دل تا بکوی دوست

بردیم از آنکه او همه ره خون فشانده بود

دل دیده خواست تا ببرد، خون گرفته بود

جان خواست خواستم بدهم، غم ستانده بود

می‌خواستم که عمر عزیزت کنم نثار

نقدی عزیز بود ولیکن نمانده بود

در خطا شده ز خال سیاه مبارکش

کش نیش لب طره سلمان نشانده بود

خالش به جای خویش گرفتم، نشسته بود

بیگانه خط نامه سیه را که خوانده بود

با دو بار کلیک بر روی هر واژه می‌توانید معنای آن را در لغت‌نامهٔ دهخدا جستجو کنید.

شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف) | شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ساوه‌سرا | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

برای معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است اینجا کلیک کنید.

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. برای نوشتن حاشیه اینجا کلیک کنید.

mareshtani نوشته:

mesraje awale beide panjom(mekhwastam)beide shashom??2

پاسخ: با تشکر، تصحیح شد.

کانال رسمی گنجور در تلگرام